خدايا به من بياموز چگونه هنگامي که دستانم را بسته اند و زبانم را بريده اند بر ظلمي که با چشمانم مي بينم صبر کنم.
خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.
خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.

+++ شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم
+++ به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم
+++ هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي
+++ آغوش پارکينگي است که جريمه ندارد !!! بوسه تصادفي است که خسارت ندارد !!! . . . . . چيه دنبالم راه افتادي !؟
+++ براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
+++ سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........
گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............
گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !.............
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:
" ديوانه باران نديده !! "
+++ هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند
+++ لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند...
+++ يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است
+++ هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد
+++ فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايي نهاد که گرم کند ولي نسوزاند .
+++ يافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غير ممکن است
+++ عشق ويران کردن خويش است ، دوست داشتن ساختن است .
+++ عشق و دوست داشتن از پي هم مي آيند ، اما هر گز در يک خانه منزل نمي کنند.
+++ عشق قانون نمي شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه اي از قوانين عاطفي است.
+++ عشق نور است که هرچه را در مسيرش قرار بگيرد - از جمله قلب ها را - از خود روشن مي سازد. (باربارا دي آنجليس)
+++ عشق همانند مغناطيسي است که ما را به مبدا خود جذب مي کند. (باربارا دي آنجليس)
+++ آنان که از خود عشق ساطع مي کنند با عشق زندگي مي کنند و با عشق نيز نفس مي کشند ، ديگران را به سمت خود مي کشانند. (باربارا دي آنجليس)
+++ عاشق هر که هستيد ، با وفاداري به او عشق بورزيد. (باربارا دي آنجليس)
+++ تنها با عشق ميان دلهاي شماست که عشق ميان شما عمق و استحکام واقعي خود را نشان خواهد داد. (باربارا دي آنجليس)
+++ ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است . (آلبرت کامو)
+++ اگر کسي ترا آنطور که ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
آسمان منتظر و ... دل من بس تنگ است...دل من درگير زميني هاي پر از آهنگ است

گاهی حرفی نداری برای گفتن.. گاهی دست هایت خالیست ،هم برا ی نوشتن و هم برای پدید آوردن چند شکل روی کاغذ. حرفهایت در هم و بر هم می شوند. شکل هایت نا مفهوم ! حتی خودت درک نمی کني. بعضي ها معتقد هستند خيلي ساده ست كه بخواي حرفاتو براي خودت بگي ولي فكر كنم يكي از كارهاي مشكل همين باشه چون بايد براي كسي توضيح بدي كه خودش مرتكب همه ي اون كارها شده حالا براش سخته بازخواست بشه .
دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوسِت دارم اما معني شو نمي دونن از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره
----------------
وقتي از همه چيز و همه كس خسته مي شي دلت نمي خواد حتي با خودت حرف بزني . اين بار هم نمي خوام حرف بزنم خود سكوت هزارتا حرف داره كه رساتر از فريادِ .
امروز اصلاً نيومدم كه تكرار كنم سكوتم رو ، امروز اومدم تا فراموش كنم فرياد سكوتم رو
درها به طنين هاي تو وا كردم
هر تكه نگاهم را جايي افكندم ، پركردم هستي زنگاه
بر لب مرداب ، پاره ي لبخند تو بر روي لجن ديدم ، رفتم
در بن خاري ، ياد تو پنهان بود ، پاشيدم به
بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن ، و به خود
و شياريدم شب يكدست نيايش ، افشاندم دانه ي راز .
و شكستم آويز فريب .
و دويدم تا هيچ . و دويدم تا چهره ي مرگ ، تا هسته هوش .
و فتادم بر صخره ي درد . از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم ،
وزشي مي رفت از دامنه اي ، گامي همراه او رفتم .
ته تاريكي ، تكه ي خورشيدي ديدم ، خوردم ، و ز خود رفتم .
" تقديم به سكوت من
----------------------------
حرفها انقدر در دلم سنگینی می کنند که قلم به روی کاغذ تكون نمي خوره…انگار این قلم بیشتر از این آدم ها حالم را می فهمد…البته این ها حرف تازه ای نیست…می دانم …
این روزها از ان روزهایی است که خوب می فهمم منظور آن بهترین دوستم که می گفت "تشنه ام…تشنه…و تشنگی ام را سیرابی نیست" چیست یا حرف اخوان ثالث که می گفت"هوا بس نا جوانمردانه سرد است" چقدر می تواند دردناک باشد…از ان روزهایی که با تمام درد و رنجش نا گزیر است و از ان گریزی نیست و باید ان را خورد و در خود حل کرد …
از آن حال و هواهایی که دل را در خود گم می کند ودرپی خود به جایی، به دنبال چیزی می برد که نه خود ..نه دل..نه عقل می دانند چیست و من می مانم و یک دنیا سرگردانی با همان دغدغه ی همیشگی "کجاست قرار بی قراری هایم؟
در زمستان وقتی برف می بارد دانش این که تن پرنده ها گرم است؟؟؟

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
« و ديگر جوان نمي شوم »
« نه به وعده ي عشق »
« نه به وعده چشمان تو »
« و نه به وعده ي بهاري كه آمده است »
« چه نامرادي تلخي »
زمان در گذر است ، روزها از پي هم ممتد و رديف وار مي گذرند و من هر روز تنهائيم را رنگ مي كنم ، روزي سبز ، روزي زرد و ديگر روزها ، رنگهاي ديگر ، ولي هيچيك تسكين دل بيچاره ام نيست .
در ميان گنگي لحظاتم ، حس مي كنم كه نياز به يك هم صحبت دارم ، كسي كه با صحبتهايش برايم آرامشي به ارمغان بياورد ، ولي كجا ميتوان او را يافت ؟
آيا فكر مي كني كه روزگار آنقدر جوانمرد است كه با من سازش داشته باشد ؟
گاهي براي فرار از اين سكوت خوف انگيز به بازي بادبادكها مي روم و گاهي به سكوت گياه چنگ مي اندازم ، زماني قاصدك را به آسمان آبي سوق مي دهم و زماني ديگر به تاراج غنچه هاي بيگناه يك گياه درحال شكوفا شدن مي روم و چه احمقانه است بازي سرنوشت با ما !!
راستي چرااينگونه بايدزيست ؟يعني ديگر گونه اي نيست؟آيا دستهايم خود سازنده ي اين گونه بودن است چه نامرادانه ؟
كاش مي توانستم با لمس شاپركها يا روياي پائيز جنگل يا غروب درياي شمال به خود اميدواريهايي بدهم اما افسوس كه رويا هم در من مرده است من مانده ام و شش برگ كاغذ و هزار سخن ناگفته .
لعنت به من ، لعنت به هزار ديگر هم چون ما كه دل خوش نموده اند به روياي آينده در حاليكه در نيمه راه رويا هم تركمان مي گويد .!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پنجه هاي ناتوانم به دنبال يك عشق آتشين روانه شدند
و آنچه در سراب زندگيم به آن رسيدم
دستهاي قطع شده ي خودم بود :
كه اي ابري باران چرا به دنبال آنچه واقعيت ندارد سرگرداني ؟
راستي چرا ؟؟؟!!!!!!!!!
سقراط را بيشتر از طريق ارسطو به خصوص شاگردش افلاطون میشناسيم. زيرا او در طول زندگی اش چيزى ننوشت و بيشتر اطلاعات ما از او از طریق شاگردانش بدست آمده است. كه همين امر و مرگ دلخراشش باعث شده است كه دركتب زيادى وى با مسيح مقايسه گردد.
او نخستين فيلسوف مهمى بود كه در آتن بدنيا آمد كه بيشتر عمر خود را صرف گفتگو و مباحثه در كوچه و بازارهاى آتن می كرد. او جوانانى را از اقشار مختلف و باعقايد گوناگون دور خود جمع می كردو به گفتگو با آنها می پرداخت . كه بعدها بسيارى از اين جوانان نماينده هاى فكرى فلسفه هاى گوناگون در يونان باستان شدند. همين امر باعث شد كه مكاتب زيادى سقراط را از خود بدانند. او به غير از مباحثه و تفكر كار ديگرى نمی كرد و شغل خاصى نداشت و نسبت به فردايش بی اعتنا شده بود. در خانه هم دل خوشى نداشت و به فكر همسر و فرزند نبود و همواره به خاطر اين خصوصياتش با زنش مشكل داشت. البته می توان گفت كه در نهايت زنش به اوعلاقه داشت زيرا بعد از اعدام سقراط نمی توانست به خود تسلى خاطر بدهد.
شايد بتوان گفت بارزترين موضوعى كه هنگام مطالعه سقراط به آن برمی خوريم هنر گفت و شنود سقراط باشد. او خود در اين باره می گويد: من نيز مانند مادرم هنر مامايى دارم. مامايى من مامايى حقيقت و دانش است او دايما تاكيد می كرد كه خود چيزى نمی داند بلكه مانند مامايان عمل می كند يعنى با گفتگويى هدفمند نقاط ضعف و قوت افكار عقايد افراد را به آنها نشان می دهد و از اين طريق به زاده شدن حقيقت و دانش در آنها كمك می كند.
سقراط هنگام بحث با افراد مختلف به شرايط افراد و موقعيت اجتماعى آنان توجه اى نمی كرد. گاهى نيز پرسشهاى او از افراد متشخصى كه با او بحث می كردند موجب مى شد كه تزلزل پايه هاى فكرى و تضاد در عقايد آن شخص روشن گردد. كه اين موضوع موجب مسخره شدن اينگونه افراد در ملا عام و نتيجتا خشمگين شدن آنها می شد. روش سقراط بدين گونه بود كه ابتدا در بحث اظهار تجاهل می كرد و سپس براى رفع جهل خود از شخص مقابل سوالاتى می پرسيد سپس شخص را با پرسيدن سوالاتى به نقطه اى خاص هدايت می كرد و تناقض در افكار و عقايد شخص مقابل را برايش روشن می ساخت. در اين پروسه تعريف كردن موضوعات براى سقراط از اهمييت خاصى برخوردار بود. چون به اعتقاد او ابتدا بايد دانست كه منظور از مفاهيمى مانند عدالت , فضيلت ,شجاعت و پرهيزگارى چيست , سپس می توان در مورد اين مفاهيم صحبت كرد.
او براى رسيدن به تعريفى صحيح از يك مفهوم از شيوه اى استقرايى استفاده می كرد بدين معنا كه ابتدا مثالها و شواهدى را در باره موضوع مورد نظرش پيدا می كرد و از اين جزييات بدست آمده براى رسيدن به كليات مطلب استفاده می كرد. او پس از فهميدن قاعده كلى آن را براى موارد خاص تطبيق و تعميم می داد . مثلا او هنگام گفتگو نظر طرف مقابلش را در باره عدالت جويا می شد. مخاطب هم براى رسيدن به تعريف مثالهايى را ارايه می كرد سپس سقراط با نشان دادن روابط و مشتركات مثالها شخص را به تعريفى از مفهوم مورد نظر( مثلا عدالت) می رساند. بعد از اين مرحله سقراط موارد مخالف و متضاد با تعريف را يادآورى می كرد بدين ترتيب فرد مورد نظر دايما مجبور می شد كه تعريف خود را تغيير دهد تا به تعريف صحيحى برسد در اين ديالوگها شخص به اشتباهات و ناتوانيهاى خود پى می برد.
علی رغم اينكه روش فلسفى سقراط براى ما مشخص و معلوم است ولى افكار و عقايد او در مورد بسيارى از مسايل مهم فلسفى براى ما روشن نيست. زيرا هيچگاه در مورد مسئله اظهار اطمينانى قطعى نمی كرد و افكار خود را نمی نوشت. همين موضوع باعث شده است كه تمام دانسته هاى ما در باره سقراط از مطالبى است كه شاگردانش مانند افلاطون در باره او ذكر كرده اند. در بسيارى از متون افلاطون نمی توان تشخيص داد كه مطلب افكار سقراط است يا عقايد افلاطون است كه آنها را از زبان سقراط بيان كرده است.
همانطور كه قبلا ديديم فيلسوفان پيش سقراطى توجه خود را به طبيعت و نيروهاى طبيعى معطوف كرده بودند كه به نوعى می توان گفت برنامه كارى آنان گذر از دنياى اسطوره به عقل بود. ولى برخلاف آنها بيشتر توجه سقراط به مسئله انسان و جايگاه انسان در جامعه بود. سيسرون فيلسوف رومى چند صد سال بعد از مرگ او در اين باره می گويد: سقراط فلسفه را از آسمان به زمين آورد فلسفه را به خانه ها وشهرها برد و فلسفه را واداشت به زندگى و به اخلاقيات و خير و شر بپردازد. سقراط بر خلاف سوفسطاييان كه به درك درست و مطلقى از حقيقت اعتقاد نداشتند قصد داشت كه فلسفه خود را بر پايه اى محكم بنا كند . به گمان او اين پايه عقل انسان بود. او ادعا می كرد كه ندايى الهى در وجودش قرار دارد كه او را هدايت می كند و همين ندا و وجدان است كه به او می گويد چه چيز نادرست و چه درست است.
جامعه آن زمان يونان كه سقراط در آن زندگى می كرد جامعه اى بود كه سوفسطاييان تاثير اساطير و اديان را در زندگى مردم به شدت كم كرده بودند. از اين رو سقراط در زمينه اخلاق سعى داشت تعريف كامل و جهانشمولى ارايه دهد تا جايگزينى مناسب براى اساطير و اديان باشد . او بر خلاف سوفسطاييان معتقد بود كه تشخيص درست و نادرست بر عهده عقل آدمى است نه بر عهده جامعه و سير تحولات آن. او براى نيكوكارى و درستكارى مبنايى عقلى جستجو می كرد ومعتقد بود كه هركس درست و غلط را از لحاظ عقلى تشخيص دهد به كار نادرست دست نمی زند و تمام شرهايى كه از افراد مختلف می بينيم در اثر نادانى آنهاست.
در روزگارى كه سقراط در آن زندگى می كرد دموكراسى آتن رو به ابتذال نهاده بود بدين ترتيب كه در بسيارى از نهادهاى مهم كشور اعضاى آنها به ترتيب حروف الفبا انتخاب می شد به طوريكه گاهى در ميان آنها كشاورز و بازارى ساده ديده می شد و يا سران لشگر به سرعت عوض می شدند.
سقراط عقيده داشت همانگونه كه كفاش و نجار به مهارت در رشته و فن خود نياز دارند حاكم نيز بايد تخصص لازم را براى حكومت داشته باشد به عبارت ديگر داراى فضيلت سياسى براى حكومت باشد. سقراط مدام دموكراسى يونان را به مسخره می گرفت و دائما دم از صلاحيت و شايستگى براى حكومت می زد . كه البته در آن زمان بزرگترين مدعى اين صلاحيت اشراف و ثرومتمندان بودند كه اعتقاد داشتند اين شايستگى براى حكومت از نژاد و تبارشان حاصل می شود ولى سقراط معتقد بود كه اين شايستگى و فضيلت با آموزش و تربيت پديد می آيد و ناشى از روح انسانى است. البته بايد توجه داشت كه در آن زمان اين آموزشها و نوع تربيت بيشتر مخصوص طبقه اشراف بود نه همگان مردم.
در شرايطى كه جنگ و خطر توطئه و قيام اقليت ثروتمند جامعه دمكرات يونان را تهديد می كرد سقراط جوانان متمايل به آريستوكراسى را به دور خود جمع می كرد و در باره فضيلت سياسى با آنها صحبت می كرد. همين امر باعث شد كه حكومت تصميم به اعدام سقراط بگيرد. در دادگاهى كه براى محاكمه سقراط تشكيل شد سقراط به دفاع از خود برخواست كه متن دفاعيه او در Apology افلاطون موجود است. سقراط اين امكان را داشت كه با طلب عفو از دادگاه خود را از مرگ نجات دهد ولى او نپذيرفت كه از عوامى كه مدام مورد مسخره او بود طلب بخشش كند. نقل می شود كه دوستان او امكان فرار وى را از زندان فراهم ساخته بودند ولى او از فرار نيز امتناع ورزيد و در نهايت جام شوكران را سركشيد.
از چه چیزهایی باید گفت؟
از این روزگار آشفته ی نامفهوم؟
از جامعه ی رو به زوال امروزین؟
از نامردی ها ونامردمی ها؟
از انسانیت های فراموش شده؟
از ریاکاری ها و دروغ ها و ظلم های اپیدمی شده؟
از موجودات دوپایی به اسم انسان و تهی از انسانیت؟
از فساد و فقروفحشا و جرم و جنایت هایی بالا رونده از سر و کول جامعه ی به اصطلاح مادِرنیته؟
از خودفروشی ها وتن فروشی ها و به حراج گذاری ها؟
از سیاست تباه کننده ی امروز؟
از سردمداران حکومت که تبعیض و تزویر و خیانت و ظلم و دروغ را ازپشت مشاغل دولتیشان تقدیم همگان می کنند؟
از دزدی های چندین و چندصد میلیاردی همین به ظاهر دلسوزان حکومتی؟
از خروج سرمایه ها ی ملی که در قانون نانوشته ی کشور،جایی نیست برای مجازات های حتی دروغینشان؟
از این دموکراسی دیکتاتور مآبانه؟
از خروار خروار کمک به فلسطین ولبنان و فلان کشورهای آفریقایی و پر کردن جیب های فلان دیپلمات فلان کشور انگار این هفتاد میلیون نفر یا تماماً مرفه اند و بی درد یا بوروژوا و جابجایی معنایی این ضرب المثل معروف که چراغی که به خانه روا بود زمانی ،دیگر حرام است و به مسجد روا وقتی مردمانی هم هستند درهمین خاک که آبی هم ندارند حتی برای رفع عطش،سقفی ندارند برای زیستن؛فقط کورسوی امیدی است دردل این مردمان فراموش شده برای ادامه ی حیات دراین برزخ دنیوی؟
از مشاغل این به ظاهر آقایان که آن قدر دم از انرژی می زنند که بجای پایستگی انرژی،پایستگی شغلی رنگ می یابد و این دست به دست شدن منسب ها که آدم های خارج ازاین،حکم سیاهی لشکر ایفا می کنند؟
ازریاهای آغشته به تقوا در پشت مهروتسبیح و شارب های نیم متری ؟
از پسیویسم آدم های تهی ازاندیشه وآرمان وفرورفته در آیدیوتیسم؟
از چشم هایی برای ندیدن ها و مغزهایی عاری ازنیندیشیدن ها؟
از ارتباطات سیاری که اخلاقیات به رنگ باختگی دچار شده؟از ظرفیت استفاده ی همگان از آن،وقتی فرهنگ و تمدن خلاصه می شود درارسال بلوتوث ها و پیامک ها برای سرکوب نکردن این عقده های گره شده و استفاده های اداری فلان کشوراز اس ام اس و صرفه جویی های میلیاردیشان درسال؟
از این همه کباده ی فرهنگ وادب کشیدن در جامعه ای که اگر از سرانه ی کتاب آن چشم پوشی کنیم،سرانه ی کتاب خوانی درآن،از2دقیقه تا 8دقیقه در شبانه روز متغیراست درحالی که درغرب 8تا 10ساعت ودر انگلیس و استرالیا 16 تا18 ساعت است؟ این تظاهربه فرهنگ و کتابت رو باید گذاشت دم کوزه وآبش را پس انداز کرد برای روز مبادا،برای روزبحران.
ازقانون اساسی پوسیده ونظام سوسیالیستی فسیل شده و سیستم بانکی تهوع آوری که فلان شخص چون حسابی درفلان بانک ندارد وامی بهش تعلق نمی گیرد ؛درحالی که میلیاردها وام داده شده،هنوزهم بازپرداخت نشده؟
از سیستم آموزشی ای که مناسب فضاهای خالی موزه هاست وقتی هدف،فقط پرکردن دانشگاه هاست و بعداً فارغ التحصیل کردن هزاران دانشجو وبالا بردن آمار بیکاری درجامعه و هفت هزارپزشک عمومی بیکار که بیکاریشان را پر می کنند یا درمسافرکشی یا در مغازه ی ساندویچی یا...؟ کاش می شد دل را به دروغ بودن این جملات خوش کرد.
ازترویج فساد و بی بند و باری در مدارس ودانشگاه ها که زمانی تقدس داشتند وبه لجن کشانیدشان وقتی بهترین دانشگاه ها هم جایی می شوند برای ترویج چنین چیزهایی،وقتی مدرک گرفتن نشانه ی شخصیت می شود و تحصیل چیزی می شود برای ابرازهویت فقط؟
از این هم نسلان من که آرمان را در گرفتن دوستی های مجازی وغیر مجازی و ندیدن واقعیت ها می بینند و اطفای غرایز جنسی شان در چت روم های شبانه ؟
از استفاده ی 20 درصدی جامعه از اینترنت وقتی بیشترین کارهایشان خلاصه می شود درای میل و وبلاگ و چت کردن و یادآوری 100 سایت برتر ایران که برترین هایش،سایت های سرگرمی وتفریحی است و جایگاه دانشگاه ها ی تهران وعلوم پزشکی دررده های 95 و98؟
از فراموشی ازخاک برآمدن و پیوستن دوباره به همان خاک؟
از توجه های افراطی به ظاهر و فاصله های کیلومتری از باطن؟
از گفته ی فلان کارشناس خارجی که با وجود این همه سرمایه،سیصد میلیون نفر بایستی در رفاه باشند؟پس چرا یک سوم این هفتاد میلیون و اندی جمعیت در رفاه نسبی هم حتی نیستند؟
از این فرهنگ برهنگی یا برهنگی فرهنگی؟
از خنجر کشیدن های از پشت از جانب دوستان؟
از قحطی شرافت ها و غیرت ها ؟ ازبی وجدانی ها و خیانت ها؟
ازبی احترامی ها وارزش ناگذاری های مردمان؟
ازاشک تمساح هایی پس از مرگ افتخارات و مرده پرستی های این جماعت؟
از محرَمیّت های 1 ساعته و 2 ساعته وچندین ساعته درلفافه ی دین؟
از ازدواج که چشم خیلی ها تنها به مقدار پربودن جیب دیگری ست و جوان بودن جیب مهم شده دیگر؟
از عشق های به سخره گرفته شده توسط جوانک های امروز که هرزگی را به عشق تعبیر می کنند و یک سِنتی مِنتالیسم نوین می نامند؟
از بی ارزشی ها و بی حرمتی ها و اهانت ها به مردمی که جزء جمعیت یک میلیارد و اندی مسلمان اهل تسنن هستند در کشوری که ادیان مسیحی و زرتشتی و کلیمی و آشوری و ... جایگاهشان بالاتر ازمذاهب تسنن است؟
از نقض کردن حقوق بشر در جامعه ای که دم از حق و حقوق می زند وقتی زنان به بدترین شکل در خیابان کتک می خورند،پسران به خاطر لباس شان بازداشت می شوند،دراویش بدبختی که همیشه مظهر آرامی و فقر و سکون هستند کتک می خورند و تبعید می شوند،وقتی جلوی چشم ملت و بچه های کم سن و سال پنج تا پنج تا آدم وسط خیابان آویزان می کنند،وقتی دانشجویان دانشگاه به خاطر مقاله ی نانوشته ماه ها انفرادی می روند و شکنجه می شوند،وقتی که معلم و راننده و آرایشگر را زندانی می کنند و ...؟
ازمعجزه!ی هزاره!ی سوم،این «سقراط زمانه» که «سفسطه ی شهرستانی» بلد است و می رود به فلان دانشگاهی که جزء برترین دانشگاه هاست و کرور کرور دروغ نثارشان می کند؟
از حل کردن مشکل با مشکل وقتی بجای پیاده کردن فرهنگ درست استفاده کردن از سرمایه ها ی ملی و طبیعی، سهمیه بندی را پیاده می کنند تا به خیالشان مشکلات ،حل شده فرض شود وتا فضا برای بیشتردزدیدن این سرمایه ها برای آقازاده ها فراهم شود؟
از این نقاب که چیزی می شود برای پنهان ذات و هویت وشخصیت موجوداتی که از بروز سرشت واقعیشان شرم دارند؟
از پذیرش خواه ناخواه این جامعه ی رو به انحطاط؟
از این مانیفست حقایق بیات شده؟
از یادآوری این جمله ی ویل دورانت که:«A great civilization isn’t conquered from without until it has destroyed itself from within
هیچ تمدنی ازبیرون مغلوب نخواهد شد مگر آن که از درون نابود شده باشد.»؟
اونی باش که دلت می خواد باشی چون تو فقط یه بار زندگی می کنی و فقط یه فرصت واسه انجام تمام کارهایی که دلت می خواد انجام بدی داری بذار اونقدر شادی داشته باشی که زندگیتو شیرین کنه اونقدر تجربه که قویت کنه اونقدر غم که انسان نگهت داره و اونقدر امید که شادت کنه شادترین مردم لزوما بهترین چیزا رو ندارن اونا فقط از چیزایی که سر راهشون میاد بهترین استفاده رو می کنن روشنترین آینده ها همیشه بر پایه یه گذشته فراموش شده بنا میشه
نامه چارلی چاپلین به دخترش
ژرالدین دخترم:
اینجا شب است، یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از توخیلی دورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.
تصویر تو آنجا روی میز هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی . این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد، در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم، ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی، شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل ،قصه اژدهای بیدار در صحرا، خواب که به چشمان پیرم می آمد، طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رویای دختر خفته ام . رویا می دیدم ژرالدین، رویا.......
رویای فردای تو ، رویای امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنه، فرشته ای می دیدم به روی آسمان، که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بینی؟ این دختر همان دلقک پیره .
اسمش یادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ، و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ، و بیشتر از آن ، صدای کف زدنهای تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ، و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ، که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ، و در آن شبها ، در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ، به خواب میرفتی، و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدین . در آن شبهای دور، بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستانی شنیدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد .این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بی خانمانی را چشیده ام . و از اینها بیشتر ، من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ، احساس کرده ام.
با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آید ، از تو حرف بزنیم . به دنبال تو نام من است:چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند ، خود گریستم .
ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی ، تنها رقص و موسیقی نیست .
نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی ، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن ، اما حال آن راننده تاکسی را که تورا به منزل می رساند ، بپرس ، حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت ، چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام ، فقط این نوع خرجهای تو را، بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ، با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن، و دست کم روزی یکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرورتر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را ، اگر بخواهی ، همه جا خواهی یافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ، برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم، من زمانی درازمدتی در سیرک زیسته ام، و همیشه و هر لحظه، بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند، نگران بوده ام، اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار، بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ، سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .آن شب، این الماس ، ریسمان نا استوار تو خواهد بود ، و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ، چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند، آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ، همیشه سقوط می کنند .
دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ، این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری.
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

|
زیبائی سیرت | |||
مهم نیست قشنگ باشی ،قشنگ اینه كه مهم باشی حتی برای یك نفر........
| |||
|
کوتاه ولی عمیق | |
آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است | |
|
محاكمه دل | |||
| |||
