تبليغاتX
هــــــــــوای تـــــــــازه

نه مرادم , نه مريدم ,نه پيامم ,نه کلاممنه سلامم , نه عليکم

نه سپيدم, نه سياهم , نه چنانم که تو گوئي ,نه چنينم که تو

خواني , نه آنگونه که گفتند و شنيدي, نه سمائم ,  نه زمينمنه

 به زنجير کسي بسته و  برده ي دينم,   نه سرابم,   نه براي دل

تنهائي تو جام شرابم,  نه گرفتار و اسيرم,   نه حقيرمنه

فزستاده ي پيرم,  نه بهر خانقه ومسجدو ميخانه فقيرمنه

جهنم, نه بهشتم چنين است سرشتم,   اين سخن را من از

امروزنه گفتم,  نه نوشتم, بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.

حقيقت نه به رنگ است و نه بو , نه به هاي است و نه هو,

نه به اين است و نه او ,نه بجام است وسبو, گر به اين نقطه

رسيدي بتو سر بسته ودر پرده بگويم  تا کسي نشنود اين

راز گهر بار جهان را ,  آنچه گفتند و سرودند تو آني  خود تو

جان جهاني  گر نهاني و عياني  تو هماني که همه عمر

بدنبال خودت نعره زناني  تو نداني که خود آن نقطه عشقي

تو اسرار نهاني  همه جا تو, نه يک جاي, نه يک پاي, همه اي,

همهمه اي, تو سکوتي, تو خود باغ بهشتي, تو بخود آمده از

فلسفه چون و چرايي,  بتو سوگند که اين راز شنيدي و

 نترسيدي و بيدار شدي,  در همه افلاک بزرگي, نه که جزئي,

نه چون آب در اندام سبوئي  خود اوئي  بخود آي تا بدر خانه

متروکه هر کس ننشيني وبجز روشني شعشعه پرتو خود

هيچ نبيني و گل وصل بچيني .         بخود آ

 

نوشته شده توسط ناصح در ساعت 15:14 | لینک  | 

دوستای گلم اینم یکی از دست نوشته های خودمه :

تقدیر............

 خیلی با خودش کلنجار رفته بود اما امروز دیگه باید تکلیف شو یه سره می کرد باید حرفی که چند ماه بود تو گلوش گیر کرده بود به مهتاب می گفت ........... با خودش فکر کرد : مهتاب ....... چه اسم قشنگی ! چقدر به عشقش می اومد ..... مهتاب واقعا مهتاب زندگی اون بود حتی قشنگ تر و درخشنده تر ........... حالا وقتش رسیده بود که به مهتاب بگه چقدر دوستش داره ............. واسش می میره .......... بدون اون نمی تونه زندگی کنه .......... می خواد تا ابد مال اون باشه ............ وای ....... یعنی می شد مهتاب مال اون بشه ...........

چشماشو به چشمای دریایی مهتاب دوخت : مهتاب ......... من عاشقتم ......... دوستت دارم ..........        می خوام تا ابد مال من باشی ...............

اما مهتاب فقط اشک ریخت ........... حتی یک کلمه هم حرف نزد و به ارومی بدون خداحافظی رفت ..........

فردا دوست مهتاب به سراغش اومد : نمی دونم چه جوری باید این مطلبو بهتون بگم اما مهتاب .............

: مهتاب چی ؟ منو دوست نداره ؟ کس دیگه ای رو دوست داره ؟ .......... نکنه نامزد داره ........

: نه ........ نه .......... نه .......... مهتاب ............ مهتاب نمی تونه ازدواج کنه ........... یعنی نمی تونه ............. چه جوری بگم اخه .............

:مهتاب سرطان خون داره ............. دکترا جوابش کردن ............. معلوم نیست تا کی زنده بمونه...............

: نه .......... امکان نداره ............ مهتاب من ......... بغض راه گلوشو بست ..............

و هر دو شروع به گریستن کردن ............... اسمون هم شروع به باریدن کرد ............

افسوس .....................

من هميشه ترا مي ستودم من هميشه بهار را در چشمان تو مي ديدم من هميشه از دوريت رنج مي بردم من هميشه در کنارت دنيا را زيبا مي ديدم من هميشه محو تماشاي نگاهت بودم من هميشه مشتاق شنيدن صدايت بودم من هميشه ، همه جا فقط ترا مي ديدم من هميشه در التهاب ديدارت مي سوختم من هميشه برايت بهترين ترانه ها را مي سرودم افسوس که تو هميشه با همه اينها بيگانه بودي ....................

واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم

اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهی اگه دریا اگه اسمم همه جا هست روی لبها تو کتابا اگه رودم رود گنگم مثل بودا اگه پاک اگه نوری به صلیبم اگه گنجی زیر خاک

 واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم

اگه پاکم مثل معبد اگه عاشق مثل هندو مثل بندر واسه قایق واسه قایق مثل پارو اگه عکس چل ستونم اگه شهری بی حصار واسه ارش تیر اخر واسه جاده یه سوار

واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم

اگه قیمتی ترین سنگ زمینم توی تابستون دستای تو برفم اگه حرفای قشنگ هر کتابم برای اسم تو چند تا دونه حرفم اگه سیلم پیش تو قد یه قطره اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن اگه تنپوش بلند هر درختم پیش تو اندازه ی دگمه ی پیرهن

 واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم

اگه تلخی مثل نفرین اگه تندی مثل رگبار اگه زخمی زخم کهنه بغض یک در رو به دیوار اگه جام شوکرانی تو عزیزی مثل اب اگه ترسی اگه وحشت مثل مردن توی خواب

 واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم

                                                  

                                                     

گناهم را ببخش .............

گناهم را ببخش ..........

اگر روزی ندانسته و دانسته به احساس تو خندیدم

و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریه کردی

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی

اگر تو مهربان بودی و من نا مهربان بودم

برای دیگران سبز و برای تو خزان بودم

گناهم را ببخش ............. گناهم را ببخش ...................

 

 

نشان عشق چيست؟

ای كه مي پرسي نشان عشق چيست! عشق چيزي جز ظهور مهر نيست عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر عشق يعني دل تپيدن بهردوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي .................

بگوئيد.............

بگوئيد بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت مهربون بود ولي مهر نورزيد طبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرد در آبگير قلبش جنب و جوش بود ولي کسي بدان راه نيافت در زندگي احساس تنهائي مي نمود ولي هرگز دل به کسي نداد و خلاصه بنويسيد زنده بودن را براي زندگي دوست داشت نه زندگي را براي زنده بودن.......................

بدترين درد اين نيست ..........

بدترين درد اين نيست كه عشقت بميره بدترين درد اين نيست كه به اوني كه دوستش داري نرسي بدترين درد اين نيست كه عشقت بهت نارو بزنه بدترين درد اينم نيست كه عاشق يكي باشي و اون ندونه بدترين درد اين است يكي بميره . بعد از مرگش بفهمي كه دوستت داشته.

 

برای زیستن دو قلب لازم است

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را در کنار خود حس کنم .

 

تردید

اینم یکی دیگه از دست نوشته هامه تکراریه اما ...................

 

تردید

تصمیم خودشو گرفته بود امروز باید تکلیف خودشو مشخص می کرد

ماشینشو جلوی در دانشکده دخترک پارک کرد و منتظر موند

دخترک از در دانشکده بیرون اومد امروز از هر روز زیباتر به نظر می اومد

باید این تردید و دودلی رو از بین می برد

قصد پیاده شدن از ماشینو داشت که دید دخترک با شادی شروع به دست تکون دادن کرد

اونطرف خیابونو نگاه کرد خشم همه ی وجودشو گرفت

پسرکی با یک شاخه گل منتظر ایستاده بود.................

ماشینو روشن کرد تصمیم گرفت با سرعت هرچه تمام به دخترک بزند

دخترک به اونطرف خیابون حرکت کرد اما در وسط خیابون متوقف شد و.........

دختری دیگه اونو در اغوش گرفت

وای خدای من ................................

خواهرشو شناخت و تازه یادش اومد خودش از خواهرش خواسته بود امروز به سراغ دوست قدیمیش بره

و از عشق برادرش بگه.

از فکر و اندیشه ی خودش شرمنده شد و خدا رو شکر کرد که اون فکر احمقانه رو عملی نکرده

و عزیز ترین کسشو از دست نداده

دسته گل رو از روی صندلی برداشت از ماشین پیاده شد و

با یک دنیا عشق به طرف دخترک رفت.

 

تو بی نظیری عزیزم بی نظیر ........................

خواستم چیزی را اسم بیاورم که مانند تو باشد به آسمان نگاه کردم گفتم تو مثل آسمانی دیدم تو از آسمان بخشنده تری به خورشید نگاه کردم گفتم تو مثل خورشیدی اما دیدم تو از خورشید هم درخشنده تری به کوه نگاه کردم گفتم تو همانند کوهی اما دیدم تو از کوه هم با عظمت تری و در آخر به این نتیجه رسیدم که: تو بی نظیری عزیزم بی نظیر ........................

قو

قو

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برانند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد انجا بمیرد

شب مرگ از بیم انجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی از اغوش دریا برامد

شبی هم در اغوش دریا بمیرد

تو دریا من بودی اغوش باز کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

به خدا دست خودم نیست ............... دوستت دارم

اخه ظالم چیکار کنم ........................ دوستت دارم

 

کات.............

دوستان خوبم سلام این متن از دست نوشته های خودمه خوشحال می شم با نظراتتون منو راهنمایی کنید.

کات.........

به چشمان اسمانیش نگاه می کنم تا شاید بتونم صداقت رو در اونها ببینم

صدای زمزمه گونش را می شنوم : تا وقتی که زنده ام دوست دارم بهت وفادارم

دوست دارم حرفاشو باور کنم اما نمی تونم خیانتشو با چشمای خودم دیدم

چاقو رو به سرعت در قلب تاریکش فرو می کنم

فریاد دلخراشی می کشه و نقش بر زمین می شه

ومن راضی از کارم شروع به خندیدن می کنم

در همین هنگام صدایی می شنوم : کات ............

و همسر مهربونم از زمین بلند می شه و لبخند می زنه

ومن خوشحال از اینکه اون نقش مقابلمو بازی میکنه و در کنارم هست

خدا رو شکر می کنم.

با عشق میشه پنبه کرد هر چی که غصه رشته .................

از خواستن تا داشتن فاصله ای است به کوتاهی توانستن ...............

 

نوشته شده توسط ناصح در ساعت 13:12 | لینک  | 

دوست مي دارم دوست
هر كسي را كه چو من پنجره را مي خواهد
شاپرك، زنجره را مي خواهد
هر كسي را كه به كس كاري نيست
هيچ آزاري نيست
بر سرش سايه سيما ني ديواري نيست
وز ديوار دلش مي گيرد
چون قناري به قفس مي ميرد
وبه هر ديوار وحصاري
كه نظر مي كند او پنجره را مي جويد
و به خود مي گويد :
چهره پنجره زيباست
خيال انگيزاست
هر چه ديوار ملال انگيز است
...
همه كس با خبر از اين همه زيبايي نيست
همه كس طالب زيبايي نيست.
 


 

   بين کسي که عاشق شده است و کسي که تنها شخصي را دوست دارد تفاوت هائي است. نکات زير به شما کمک خواهند کرد تا اين تفاوت ها را درک کنيد :

  1- هنگام ديدن کسي که عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده و هيجان زده خواهيد شد اما هنگامي که کسي رامي بينيد که آن را دوست داريد احساس سرور و خوشحالي مي کنيد.

  2- هنگاميکه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است ولي هنگاميکه کسي را دوست داريد زمستان فقط فصلي زيبا ( زمستاني زيبا ) است.

  3- وقتي به کسي که عاشق هستيد نگاه مي کنيد خجالت مي کشيد وليکن وقتي به کسي که دوستش داريد مي نگريد لبخند خواهيد زد

  4- وقتي در کنار معشوقه خود هستيد نمي توانيد هر چه در ذهنيات خود داريد بيان کنيد اما در مورد کسي که دوستش داريد شما توانائي آن را داريد

  5- در مواجه شدن با کسي که عاشق هستيد خجالت ميکشيد وحتي دست و پاي خود را گم مي کنيد اما در مورد فردي که دوستش داريد راحت تر بوده و توانائي ابراز احساسات به او را خواهيد داشت.

  6- وقتي معشوقه شما گريه مي کند شما نيز گريه خواهيد کرد و اما در مورد کسي که دوستش داريد سعي بر آرام کردن او داريد.

  7- شما مي توانيد يک رابطه دوستي را پايان دهيد اما هرگز نمي توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببينيد چرا که حتي اگر اين کار را بکنيد ، عشق همچنان قطره اي در قلب شما و براي هميشه خواهند ماند.

  مطالب گفته شده اگرچه تا حدود زيادي درست هستند ولي بياد داشته باشيد که مطلق نيستند و اصولا انسانها و احساسات آنها پيچيده تر از اين بيان هاست....

 

نوشته شده توسط ناصح در ساعت 10:11 | لینک  | 

کاش...

 کاش مي شد پرنده بوديم توي دست آسمون تا براي هم مي ساختيم از پرامون آشيون من براي تو مي ساختم سقفي از بالو پرم تو مي زاشتي عاشقونه پرتو زير سرم واي! اکه پرنده بوديم تو رو با خودم مي بردم وقتي با تو مي پريدم آسمون کم ميووردم نمي زاشتم شوق پرواز تو دلامون بره از ياد تو رو با خودم مي بردم جايي که نباشه صياد



عشق

عشق يعني چه؟ عشق يعني سالهاي عمرسخت عشق يعني زهر شيرين بخت تلخ عشق يعني خواستن له له زدن عشق يعني سوختن پر پر زدن عشق يعني جام لبريز از شراب عشق يعني تشنگي يعني سراب عشق يعني لايق مینا شدن عشق يعني با خدا همدم شدن.



داستان بازی عشق

یه روزی عشق و دیوونگی و محبت و فضولی داشتن باهم قایمباشک بازی میکردن تا نوبت به دیوونگی رسید. دیوونگی همه رو پیدا کرد اما هرچی گشت عشق رو پیدا نکرد . فضولی متوجه شد که عشق پشت یه بوته گل سرخ قایم شده و دیوونگی رو خبر کرد. دیوونگی هم یه خار بزرگ برداشت و درون گل سرخ فرو کرد. صدای فریاد عشق بلند شد. وقتی همه به سراغش رفتن دیدن چشماش کور شده و دیوونگی که خودش رو مقصر میدونست تصمیم گرفت عشق رو همراهی کنه و از اون روز به بعد وقتی عشق به سراغ کسی میره چون کوره بدیهای معشوقش رو نمیبینه و دیوونگی هم همیشه در کنارشه.

 


 بگوييد که بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت مهربان بود ولي مهر نورزيد طبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرد در آبگير قلبش جنب و جوشي بود ولي کسي بدان راه نيافت در زندگي احساس تنهايي مي‏نمود ولي هرگز دل به کسي نداد و خلاصه بنويسيد زنده بودن را براي زندگي دوست داشت نه زندگي براي زنده بودن.


عشق از دوستي پرسيد: تفاوت من و تو در چيست؟                                                             دوستي گفت : من ديگران را به سلامي با هم آشنا مي كنم تو به نگاهي. من به دروغي ديگران را از هم جدا مي كنم تو با مرگ 


اگر امد به جانم هر سه یک بار

                        غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره داره

                        غم یار و غم یار و غم یار 

 


 

نوشته شده توسط ناصح در ساعت 10:9 | لینک  |