روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلا د : همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ي ميلا د برابر شد و رفت
او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد
عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
پسري ساده که يک روز کبوتر شد و رفت
دلش را شکستم
خودم دانستم
از همان نگاه گيجش فهميدم
دلش شکسته بود
پشيمان شدم اما ديگر فرصتي نبود
به دنبالش دويدم
همچون تکه ابري سبک
از پله ها ليز مي خورد و پايين مي رفت
زير باران به او رسيدم
فرياد زدم :"مرا ببخش! مرا ببخش!"
برگشت و به من نگاه کرد
با همان نگاه آشناي قديمي
گفت: " چرا زير باران ايستاده اي!!!"
آن آشناي ديروز....
غريب امروز...
و فراموش شده ي فردايم..
در غريبي امروز مينويسم تا در فراموشي فردا يادم کني...
خواهم که در بيابان دل خويش لانه اي برايت بنا نهم از جنس گل
که در آن من باشم و تو , تو باشي و من , ما باشيم و عشق
درو پنجره لانه امان خواهم از جنس دل باشد و هميشه قفل
کليدش در دست تو باشد کليدي از جنس عشق
حال اي شيرينم , اي مهربانم , اي تمام رؤيا هايم , اي بهار
نگذار در دل حسرت و غم جان دهم , بگذار در اين دنياي بي معرفت و مرام با معرفت و مرام تو خود را گرم نگه دارم . بگذار تا با عطر تو عطر گل را ز خاطر ببرم , بگذار تا با عشق تو زندگي کنم
بگذار تا زندگي از صفر , صفر را از عشق , و عشق را از تو بگيرم
حال اي شيرينم , اي مهربانم , اي تمام رؤيا هايم , اي بهار
بيا و لانه مان را با نور خود روشن کن , بيا و با محبت خود لانه مان را گرم نگه دار , بيا و با عشق خود لانه مان را بر فراز آسمانها ببر تا غير ما نتوان کسي پيدا کند ره آنجا را
ره لانه اي که با تو و به تو ختم شود ز گِل نيز بود خوش بود
نوشته اي از خودم تقديم به از اعماق عشق
END
خود را اگر چه سخت نگه داري از گناه
گاهي شرايطي است که ناچاري به گناه
هر لحظه ممکن است با برق يک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باري از گناه
گفتم:گناه کردم اگر عاشقت شدم
گفتي: تو هم چه ذهنيتي داري از گناه
سخت است اينکه دل بکنم از خودم و از تو
از اين نفس کشيدن اجباري از گناه
بالا گرفته ام سر خود را اگر چه عشق
يک عمر ريخت بر سرم آواري از گناه
دارند پيله هاي دلم درد مي کشند
