چهارشنبه 29 فروردین1386
عادت همه چيـز را ويران مي كند واي بر روزي كه چيزي ـ حتي عشـــــق ـ عــادتـمان شـود ...عاشق كم است و سخن عاشقانه فراوان ديگر سخن گفتن عاشقانه ، دليل عشق نيست و آواز عاشقانه خواندن ، دليل عاشق بودن ولي اي دوست ، تو نگاه عاشقانه ات را عاشقانه نگهدار و كلام ساده ي عاشقانه ات را خالصانه بگو و هميشه به ياد داشته باش شبــه عشق در كنار عشق بوده..
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 11:20 | لینک
|
چهارشنبه 29 فروردین1386
کسي را که خيلي دوست داري زود از دست ميدي پيش از اونكه خوب نگاش کني
پيش از اونكه تموم حرفهاتو بهش بگي
پيش از اونكه همه لبخندهاتو بهش نشون بدي
مثل پروانه اي زيبا بال ميگيره و دور ميشه
فکر ميکردي ميتوني تا آخرين روزي که زمين به دور خودش ميچرخه
و
خورشيد از پشت کو ه ها سرک ميکشه در کنارش باشي
******************************
بي تو بودن كار من نيست
تا دلت نرفته برگرد
ما كه دلامون يكي بود
چرا جاده مارو گم كرد
******************************
به دنباله کسي نباش که بتوني با اون زندگي کني بلکه به دنباله کسي باش که نتوني بدون اون زندگي کني
******************************
به همه لبخند بزن اما با يك نفر بخند، همه را دوست داشته باش اما به يك نفر عشق بورز، تو قلب همه باش اما قلبت مال يك نفر باشه
******************************
زندگي جاده اي دو طرفست كه انتهاي اون نوشته دور زدن ممنوع!!!
******************************
اگه صد بار دل عاشق منو خون بكني
تو دلم غم بريزي، دردام رو افزون بكني
قهر كني، آشتي كني
آتيش به جونم بزني
نميگم سنگه دلت
ميدونم تنگه دلت
******************************
خواب ناز بودم شبي، ديدم کسي در ميزند، در را گشودم روي او، ديدم غم است در ميزند، اي دوستان بيوفا، از غم بياموزيد وفا، غم با همه بيگانگي
هر شب به من سر ميزند
******************************
گفته بودي که چرا محو تماشاي مني
آنچنان مات، که يک دم مژه بر هم نزني
مژه بر هم نزنم، تا که زدستم نرود
ناز چشم تو، به قدر مژه بر هم زدني
******************************
دنيا را بد ساخته اند
کسي را که دوست داري، تو را دوست نميدارد
کسي که تو را دوست دارد، تو دوستش نميداري
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آئين
هرگز به هم نميرسيد و اين رنج است
زندگي يعني اين
******************************
هر كسي تو چشم من خيره بشه غم تنهايي رو باور ميكنه
آرزومه كه يك روز چشماي من تو رو به من آشناتر كنه
چي ميشد اگه بشه يه روزي عاشقم بشي
بخدا من ميميرم اگه تو مال من نشي
******************************
آرزوي مرگ كردم ، مرگ هم يادم نكرد
دنياي بي مروت لحظه اي شادم نكرد
******************************
زمان به من آموخت دست دادن معني رفاقت نيست، بوسيدن قول ماندن نيست، و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست
******************************
رفتي اي دوست گر از ديده من
در دلم مهر تو بر جاست هنوز
باز در خلوت تنهاي من
خاطرات تو چه زيباست هنوز
******************************
ميدوني فرق روزگار با آموزگار چيه؟
آموزگار اول درس ميده بعد امتحان ميگيره اما روزگار اول امتحان ميگيره بعد درس ميده
******************************
عشق يعني مستي و ديوانگي، عشق يعني با جهان بيگانگي، عشق يعني شب نخفتن تا سحر،عشق يعني سجده ها با چشم تر، عشق يعني سوختن و ساختن، عشق يعني زندگي را باختن، عشق يعني شعله به خرمن زدن، عشق يعني رسم دل بر هم زدن
******************************
عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود، يعني فراموشي، قلب تقاضاي عفو عشق را داشت، ولي همه اعضا با او مخالف بودند!!! قلب شروع كرد به طرفداري از عشق، آهاي چشم مگه تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي؟ اي گوش مگه تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صداش بودي؟ و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد، حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
******************************
اگر بار گران بوديم و رفتيم
اگر نامهربان بوديم و رفتيم
...
نگو بار گران بوديم و رفتيم
نگو نامهريان بوديم و رفتيم
آخه اينها دليل محكمي نيست
بگو با ديگران بوديم و رفتيم
******************************
گريه در چشمان من طوفان غم دارد ولي لبخند بر لب ميزنم تا كس نداند درد من
******************************
زندگي دفتري از خاطرهاست، يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاك، يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان ميگذرد، ما همه همسفريم
******************************
ميخواستم تصوير با تو بودن را نقاشي كنم، ديدم فاصله بينمان در ورق جا نميشود، كمي نزديكتر بيا ميخواهم با تو بودن را حس كنم
******************************
خوشبختي داشتن دوست داشتنيها نيست، دوست داشتن داشتنيهاست
******************************
سالها پيش از کنار دريا عبور کردي، اما هنوز امواجش براي بوسيدن جاي پايت ميآيند و ميروند
******************************
يادته يه روز بهم گفتي: هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده، گفتم: اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش ميگيره، گفتم: يه خواهش دارم، وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار، گفتي: چشم، حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نميباره، تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم ميخندي
******************************
استكان از دستم افتاد شكست پدرم ناراحت شد، ماردم حرص خورد، برادرم گفت قشنگ بود، خواهرم گفت مال من بود، اما وقتي قلبم شكست هيچ كس چيزي نگفت بميرم اي دل كه بي صدا شكستي
******************************
خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست، گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست، گاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم مياره، يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم مياره
******************************
ميگفتي كه دوستم داري به تعداد قطره هاي باراني كه بر صورتت ميريزه، منم دوستت دارم بدون توجه به چتري كه روي سرت گرفتي
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 11:12 | لینک
|
چهارشنبه 29 فروردین1386
خداي من چرا بعضي ها گنجايش همه چيز را ندارند؟ الاها چرا انسان ها را محدود آفريدي ؟ خداي زيباي من، چرا تمام دلتنگي ها و سختي ها براي من است ؟ من هميشه شکرت ميکنم ، چون هيچ چيز را بدون حکمت هستي نبخشيدي . مهربان من کمکم کن که بتوانم ...
"----------------- من دلم مي خواهد خانه اي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هرکسي مي خواهد وارد خانه ي پر عشق و صفامان گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي مي کوبم روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم اي يار خانه ي ما اينجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانه ي دوست کجاست؟ --------------------------"
من که ميدانم به دنيا اعتباري هيچ نيست
بين مرگ و آدمي راه فراري هيچ نيست
من که ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد
نوبت خاموشي من سهل و آسان ميرسد
پس چرا
عاشق نباشم ... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !
دير گاهيست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم
من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است که اسير
شب يلدا شده ام من که بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنيد تا نبينم که چه تنها شده ام...
( البته باآروزم نه ديگه تنهايي معنا نداره)
نور دليل تاريکي بود و سکوت دليل خلوت، تنها عشق بي دليل بود که تو دليل آن شدي
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 11:9 | لینک
|
چهارشنبه 29 فروردین1386
تا به حال زير نجواي باران زيسته اي ...
تا به حال زير تپش هاي آسمان رقصيده اي ...
رقص هر لحظه به رنگ تنهايي ...
در سکوت مرواريد هاي آسماني ...
تا به حال هم رنگ اين آسمان گشته اي ...
تا به حال هم صداي اين سرود گشته اي ...
تا به حال گوش به اين آسمان لاجوردي دوخته اي ...
اين صداي گريه هر پري که دور افتاده از اين همه زيبايي ...
زيبايي چشمان خيس تو ... زيبايي آن صورت درخشان تو ... زيبايي آن صداي گيراي تو ...
هر لحظه اشکي پشت اشکي مي چکد...
تا که شايد ببارد در نگاه ماه تو ...
تا که شايد پيوندي دهد دستان تو ...
در نگاه گم گشته اين آسمان در ديدار تو ...
تا به حال زير قطرات باران گم گشته اي...
تا به حال در سکوت اين همه نجوا بيدار گشته اي...
اين همان خواهش ديدار توست ...
اين همان گم گشته اميد در ديدار توست .....
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 10:54 | لینک
|
چهارشنبه 29 فروردین1386
، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين کاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
از اين خوابيدن در زير سنگ و خک و خون خوردن
نمي داني ! چه مي داني ، که آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
کجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
از اين دوران آفت زا ، چه آفتها که من ديدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري که من از شاخسار زندگي چيدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسيدم
ز بسکه با لب مخنت ،زمين فقر بوسيدم
کنون کز خک فم پر گشته اين صد پاره دامانم
چه مي پرسي که چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
چرا بيهوده اين افسانه هاي کهنه بر خوانم ؟
ببين پايان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون ديده ، آبم کرد و خک مرده ها ، نانم
همان دهري که بايستي بسندان کوفت دندانم
به جرم اينکه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشيد و بکوبيدم به بد مستي
وجودم حرف بيجايي شد اندر مکتب هستي
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
کنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان
به جاي گريه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستي
که تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
نه غمخواري ، نه دلداري ، نه کس بودم در اين دنيا
در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
به شب هاي سکوت کاروان تيره بختيها
سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
که تا بيرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادي
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 10:52 | لینک
|
چهارشنبه 29 فروردین1386
اگر ديوونت بود عاشقش باش.... اگر عاشقت بود دوستش داشته باش... اگر دوست داشت بهش علاقه نشون بده.. اگر بهت علاقه نشون داد بهش لبخند بزن.. اين جوري ميشه كه هميشه يه پله ازش پايين تري و اگر يه روز جا بمونه تازه ميشيد مثل هم
شيداي آن شاعرم
که چون شانه به نظم کشد گيسوي تورا
هر کجا باشم به رويايت رنگ کهربايي مي زنم
اي که مهرت کيمياست در کهرباي دلم
قلب بگشاي
براي من که مويم از جدايي رنگ عزا دارد....
اين که مدام به سينه ات ميکوبد، قلب نيست : ماهي يه کوچکيست که دارد نهنگ ميشود .
قلبها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس . اما کيست که باور کند در سينه اش نهنگي ميتپد
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 10:47 | لینک
|
چهارشنبه 29 فروردین1386
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني
دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني
دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني
دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني
دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني
دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني
دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني
اي عشق
مددي کن به سامان برسيم
چون مزرعه تشنه به باران برسيم
يا من به يار
يا يار به من
يا هر دو بميريم و به پايان برسيم
روزي عاشق شدم
بعد از اون تنها شدم
تنهاييم رو با يادش پر کردم
باز عاشق تر شدم
باز هم تنها شدم
اون بهم ميگفت
بي تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد
ولي نمي دونه که من خواهم مرد
بعد از اين که از گذشته ها براش نوشتم
گفت من و تو مثل دو خطيم
مثل دو خط موازي
دو خط موازي
گفتم مگه ميشه من و تو ...
گفت بايد که بشيم
سکوتم از رضايت نيست
دلم اهل شکايت نيست
هزار شاکي خودش داره
خودش گيره گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه اين دل
جدا از اين ضوابط باشه اين دل
از اين بدتر نشه رسوايي ما
که تنها تر نشه تنهايي ما
کسي جرمي نکرده گر به ما اين روزها عشقي نمي ورزه
بهايي داشت اين دل پسشتر ها که دراين روزها نمي ارزد
من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريکي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يک دريچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 10:46 | لینک
|
شنبه 25 فروردین1386
سيزده خط براي زندگي
1. دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
2. هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
3. اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4. دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
5. بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
6. هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
7. تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
8. هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
9. شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
10. به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
11. هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
12. خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
13. زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .
1. دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
2. هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
3. اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4. دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
5. بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
6. هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
7. تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
8. هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
9. شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
10. به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
11. هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
12. خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
13. زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 15:2 | لینک
|
