چهارشنبه 12 اردیبهشت1386
عاشقت خواهم ماند............بي آنکه بداني. دوستت خواهم داشت................بي آنکه بگويم. درد دل خواهم گفت.................بي هيچ کلامي. گوش خواهم داد....................بي هيچ سخني. در آغوشت خواهم گريست...................بي آنکه حس کني. در تو ذوب خواهم شد...بي هيچ حرارتي. اينگونه شايد..........................احساسم نميرد

عشق تو کيستي؟
به گل گفتم:عشق چيست؟
گفت از من خوشبوتره
به پروانه گفتم:عشق چيست؟
گفت از من زيباتره
به شمع گفتم:عشق چيست؟
گفت از من سوزانتره
به عشق گفتم آخر تو چه هستي؟
گفت من نگاهي بيش نيستم
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 12:10 |
لینک
|
چهارشنبه 12 اردیبهشت1386
اگه الان يه ساز دهني داشتم ...
و مهمتر بلد بودم که بزنم ...
مي رفتم بيرون ...
کنار خيابون ...
يه جاي خلوت ..
بالاي يه تپه ..
که بشه شهر رو ديد ...
مي نشستم ...
يه جعبه آتيش ميزدم ...
لبه ي يقه ي کاپشن رو مي دادم بالا ...
کلاه پشمي ميذاشتم سرم ...
به يه درخت تکيه مي دادم ...
به شهر نگاه مي کردم ...
بعد با يه چوب آتيش رو درست مي کردم ...
به آسمون نگاه مي کردم ...
بعد دستامو يکم گرم مي کردم ...
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 10:2 |
لینک
|
دوشنبه 10 اردیبهشت1386
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 16:54 |
لینک
|
شنبه 8 اردیبهشت1386
آفرينش روز و شب زيبايي زمين و کهکشان ها درخشش ستارگان فروزان
همه حاکي از وجود پروردگاري يکتاست پس از او اطاعت مي کنيم چون او معين کرده که مرگ آغاز جاودانه هاست
pishro:من وجودمو پيدا کردم با رگ بدون نبض کابوس هرشب مرگو با تقدير کردم عوض
شدم يه فراري تو جاده ي مصيبت وديدم مثل همه مسافرا هستم علف هرز
فهميدم سفر من بود يه خواب تلخ و دروغ نوري که ديده نمي شد بود يه نور پرفروغ
اين عهدو با خودم بستم که از شهرش نرم بيرون ولي بايد زخم ديرينه شست و شو بشه با خون
گناهام بخشوده نشده کفه شده سنگين عجب احساس بديه که روحت بشه غمگين
بعد از اين همه خوشي همه چي شده عوض ديگه حتي پشيمونيم مرحم نيست واس مرض
مرحم باوري که بايد گذشته ها مي شد که تو ثروت و ماديات کسي حسرت نمي خورد
من تو خاکي چال شدم که تهش رفت به سياه چال واس تخفيف مجازاتم باس بشم از همه حلال
emziper:مغزتو داري پر مي کني با افکار پوچ اينو بايد بدوني با مرگ فقط تو مي کني کوچ
ذهنتو آزاد کن به من بده گوش افکار واحي رو تو مغزت بکن خاموش
روح تو مادي نيست هيچ وقت نمي ميره اون چيزي که هميشه اسيره جسمته که به اين دنيا زنجيره
مرگ رها ميکنه روحو از بند اسارت پروازش ميده اونو به سمت ابديت
تو اسمشو گذاشتي مرگ من بهش ميگم تولد دنيايي تازه با آزادي روح و فرارش از کالبد
زندگيه بعد از مرگ يک حقيقت پنهانه آرامش بعد از درد ، دنيايي فرا تر از زمانه
اينو بفهم با مرگ هيچ چيز تموم نمي شه اين تولدي دوبارست به دنيايي براي هميشه
هم خواني:زندگيه بعد از مرگ من و شما جايي واسه زندگي بالاتر از ستاره ها
آغاز تولد دوباره اي بعد از ودا سفري بي انتها واسه رسيدن به خدا
pishro:چرا صداقت من دليل نشد واسه نفسم منتظر همه چيز بودم جز ديدن سنگ قبرم
تو تجمع اقوام چرا زود از پيشم ميرين؟ تو رو خدا تنهام نذارين چون تنها اميدمين
شب نحس کرده کمين واسه روح سرد و خستم آيا اين واقعيت داره که ميان دو مرد سرسخت
چرا با صبر زندگي مي کردي که اين باشه قسمت؟ چرا تو هم روح ماديات و گم شدي تو شهوت
سهم من از اين دنيا بود دو چشم کور و حريص وجود ثروت زياد نفسمو کرده خبيث
(چرا دينتو به خداوند عدا نکردي با دين؟ چرا فقط از صاحب خودتو نشون دادي امين)
pishro:من تا بحال راجع به خداي خود نگفتم کفر سر هر چيز تازه که بهم داد کردمش شکر
(شکر گذاري فقط ملاک نيست واس عداي دين با اين اعمال بايد بري به جهنم پاشو بريم پاشو بريم)
هم خواني:زندگيه بعد از مرگ من و شما جايي واسه زندگي بالاتر از ستاره ها
آغاز تولد دوباره اي بعد از ودا سفري بي انتها واسه رسيدن به خدا
emziper:اين دنيا مثل پليه که هممون مي کنيم ازش عبورپايينش جهنم اونور پل بهشت ، نه نزديکه نه دور
راحت ميفتي از پل با کاراي کثيف و زشت پس قدمها رو محکم بردار و برو به سمت سرنوشت
خشت به خشت جاتو محکم کن تو قلب بهشت حرفامو باور داري يا چيز ديگه اي تو کلته
مهم نيست راجع بهش فکر کن اين بهترين فرصته راه درست يا غلط ، يکيش مي شه انتخابت
ديگه انتخابي وجود نداره وقتي فرشته ي مرگ مياد سراغت صاحبتو بپرست با تمام وجود و قدرت
همون که خلقت کرد اما نه پوچ و بي علت اختيارشو داري فکر کني منفي يا مثبت
مرگ فرار روحه از اين جسم خاکي اختيارشو داري فکر کني منفي يا مثبت
هجرت انسان به دنيايي پر از پاکي منم مي ترسم از مرگ به همين شدت
که نميدونم آخرش چي ميشه سعادت يا ذلت؟
هم خواني:زندگيه بعد از مرگ من و شما جايي واسه زندگي بالاتر از ستاره ها
آغاز تولد دوباره اي بعد از زندان سفري بي انتها واسه رسيدن به خدا
emziper:دنيا يه فرصته يه فرصت که خدا بهت داده بهتره خوب حواستو جمع کني
چون ممکنه خيلي چيزا رو از دست بدي بايد بدوني که هر لحظه ممکنه مرگ بياد سراغت
پس هميشه آماده باش آماده براي زندگي بعد از مرگ
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 15:37 |
لینک
|
شنبه 8 اردیبهشت1386
به برطبيب رفتم ازشدت طب گفتم كه رهايم بكن از رنج و تعب شش بوسه نوشت برايم ازگوشه لب گفتا كه دو تا صبح و دو تا ظهر و دو شب
مثل آسماني که پر از ابر است شب باراني شب ظلمت شب سکوت شب تنهايي پنجره ها همه بسته اند مثل تمام اميدهاي راه خيالم چشمهايم لبريز اشکند قلبم لبريز اندوه سنگيني بهت و سکوت همه غمهاي عالم به يکباره به قلبم هجوم اورده اند و ديوارهايي که مثل حصارزندان دور و برم راگر فته اند قلب من کويري شده خشک اسمان هم بغض کرده نميبارد بر من ببار اي ابر دلم گرفته و ديده ام نمي بارد چه سخت است در خويش گريستن
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 15:34 |
لینک
|
شنبه 8 اردیبهشت1386
از زندگي از اين همه تکرار خسته ام
از هاي و هوي کوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوي خانه تن خسته مي کشم
آوخ ... کزين حصار دل آزار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او که گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود که بي شکيبم و بي يار خسته ام
تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس که بسيار خسته ام
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 15:30 |
لینک
|
شنبه 8 اردیبهشت1386
نوشتم يادگاري روي ديوار
بيا تا من و تو با هم شويم يار
بيا تا دور يکديگر بگرديم
تو نقطه باش و من مانند پرگار
نوشتم يادگاري توي جاميز
به روز هجدهم از فصل پاييز
بيا تا دست يکديگر بگيريم
که صابون رفاقت ها شده ليز
نوشتم يادگاري در کتابت
بکن آنرا بزن توي اتاقت
بيا تا دستمال تو بگردم
مرتب پاک کن با من دماغت
نوشتم يادگاري روي وايت برد
چرا شيشه ي قلبم را کني خرد؟
بيا تا در دفتر هم بنويسيم:
اگر من بد کردم نکن تو بدتر
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 15:28 |
لینک
|
شنبه 8 اردیبهشت1386
صدف سينه من عمري
گهر عشق تو پروردست
كس نداند كه درين خانه
طفل با دايه چه ها كردست
همه ويراني و ويراني
همه خاموشي و خاموشي
سايه افكنده به روزنها
پيچك خشك فراموشي
روزگاري است درين درگاه
بوي مهر تو نه پيچيدست
روزگاري است كه آن فرزند
حال اين دايه نپرسيدست
من و آن تلخي و شيريني
من و آن سايه و روشنها
من و اين ديده اشك آلود
كه بود خيره به روزنها
ياد باد آن شب باراني
كه تو در خانه ما بودي
شبم از روي تو روشن بود
كه تو يك سينه صفا بودي
رعد غريد و تو لرزيدي
رو به آغوش من آوردي
كام ناكام مرا خندان
به يكي بوسه روا كردي
باد هنگامه كنان برخاست
شمع لبخند زنان بنشست
رعد در خنده ما گم شد
برق در سينه شب بشكست
نفس تشنه تبدارم
به نفس هاي تو مي آويخت
خود طبعم به نهان مي سوخت
عطر شعرم به فضا مي ريخت
چشم بر چشم تو مي بستم
دست بر دست تو مي سودم
به تمناي تو مي مردم
به تماشاي تو خوش بودم
چشم بر چشم تو مي بستم
شور و شوقم به سراپا بود
دست بر دست تو مي رفتم
هركجا عشق تو مي فرمود
از لب گرم تو مي چيدم
گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو ميديدم
سحر روشن فردا را
سحر روشن فردا كو
گل صد برگ تمنا كو
اشك و لبخند و تماشا كو
آنهمه قول و غزل ها كو
باز امشب شب باراني است
از هوا سيل بلا ريزد
بر من و عشق غم آويزم
اشك از چشم خدا ريزد
من و اينهمه آتش هستي سوز
تا جهان باقي و جان باقي است
بي تو در گوشه تنهايي
بزم دل باقي و غم ساقي
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 15:24 |
لینک
|
شنبه 8 اردیبهشت1386
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني، تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس
تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد واكردم
نميدانم چرا رفتي
نميدانم شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
وبعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام وزيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
و من در اوج پاييزي ترين حالت يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نميدانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
نوشته شده توسط ناصح در ساعت 15:20 |
لینک
|