
هست شب، يك شب دم كرده و خاك
رنگ رخ باخته است .
باد - نو باوه ي ابر - از بر كوه
سوي من تاخته است .
***
هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا
هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده يي راهش را .
با تنش گرم،بيابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ -
به دل سوخته من ماند .
به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب ،
هست شب . آري شب
******

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
همان يک لحظه اول
که اول ظلم مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي
بروي يکديگر ويرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
که در همسايه صدها گرسنه , چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش و آن دَم
بر لب پيمانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم يکي عريان و لرزان , ديگري پوشيده از صد جامه رنگين ,
زمين و آسمان را
واژگون ، مستانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو
آواره و ديوانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را
پروانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم ؟
همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و , تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد !
و گرنه من بجاي او چو بودم
يکنفس کي عادلانه سازشي
با جاهل و فرزانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !