تبليغاتX
هــــــــــوای تـــــــــازه

نوشته شده توسط ناصح در ساعت 15:23 | لینک  | 

هست شب، يك شب دم كرده و خاك

رنگ رخ باخته است .

باد - نو باوه ي ابر - از بر كوه

سوي من تاخته است .

***

هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا

هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده يي راهش را .

با تنش گرم،بيابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ -

به دل سوخته من ماند .

به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب ،

هست شب . آري شب

******

نوشته شده توسط ناصح در ساعت 12:49 | لینک  | 

 

 

 

 

عجب صبري خدا دارد !

 اگر من جاي او بودم

همان يک لحظه اول

که اول ظلم مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يکديگر ويرانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

که در همسايه صدها گرسنه , چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش و آن دَم

بر لب پيمانه مي کردم

 

 عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

 که مي ديدم يکي عريان و لرزان , ديگري پوشيده از صد جامه رنگين ,

زمين و آسمان را

واژگون ، مستانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو

آواره و ديوانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي کردم

 

 

عجب صبري خدا دارد !

چرا من جاي او باشم ؟

همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و , تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد !

و گرنه من بجاي او چو بودم

يکنفس کي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه ميکردم

عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !

 

نوشته شده توسط ناصح در ساعت 12:28 | لینک  |