|
... | |
|
باران می بارد و من آنقدر دل تنگم که برای نبودن لحظه ها را چنگ میزنم! لحظه ها چه آرام میگذرند... و من چه ساکنم! ریشه کرده ام در نفس کشیدن خواب دیدن... من دلم میخواهد باران فرو نباشد... ریسمانی باشد که مرا به آسمان خواهد برد ... من چقدر دل تنگم و دستانم چه بسته و نا توانند برای چنگ زدن به لحظه های نبودن... من هستم | |
زیرا تنها به دنیا امده ای و تنها از دنیا خواهی رفت
بگذار عظمت عشق را درک کنی
زیرا انقدر عظیم است که تو و هستی تو را نابود می کند
بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود کسی باشد
زیرا اگر عشق در ان منزل کند به ویرانه هایش هم رحم نخواهد کرد
اما
اگر روزی امد که عاشق شدی
تنها یک نفر را دوست داشته باش
بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او"
بگذار عشقی را داشته باشی پاک مقدس و اسمانی
ومگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد..........2
مرداد
کودک نجوا کرد خدایا بامن حرف بزن
، مرغ دریایی آواز خواند ولی کودک نشنید .
پس کود ک فریاد زد خدایا بامن حر ف بزن ، رعد در آسمان پیچید ولی کود ک گوش ندارد.
کودک نگاهی به اطراف انداخت و گفت خدایا بگذار ببینمت ستاره ای درخشید ولی کودک توجهی نکرد.
کود ک فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده،یک زندگی متولد شد .اما کودک نفهمید .
کو دک با ناامیدی گریست ، خدایا بامن در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی.
بنا برین خدا پایین امد و کودک را لمس کرد. ولی کودک باز هم پروانه راندید
الان كه این سطور را بر روی كاغذ می نویسم قلبم از درد جانسوزی در رنج است درد عدم ادراك این كه نتوان زبان نیات یكدیگر را فهمید اینكه زندگی ما جز هرزگی و بی بندوباری چیزی نیست اینكه ما خودمان را پشت قاب ریا و دوز و كلك قایم كردیم اینكه نتوانیم فارغ از غرض و مقصودی همدیگر را دوست داشته باشیم اینكه در زیر بار كوته فكری آدم نما ها خورد شویم و لب به دندان بگزیم و هیچ نگوییم خدایا كاش مردم معنای این شعر فروغ فرخزاد را می بلعیدند« كسی كه مهربانی یك جسم زنده را به تو می بخشد جز درك حس زنده بودن از تو چه می خواهد» كاش همگی فارغ اسیر شدن در سنتهای خشك و متحجرانه همدیگر را دوست بداریم دوست بداریم فارغ از اندیشه جنسیت، ملیت، اشرافیت... همان گونه كه پدران آریایی ما سرشار از دوستی و دوست داشتن بودند در هزاران سال پیش كه دوستی از هر گونه رنگ و ریا پاك بود و هنوز بوی تجملات و تعارفات خشك نگرفته بود خدایا در این جمعیتی كه از هر لبخند و نگاه من معنای دیگری می جویند از این آدمیانی كه محبت را زمانی به كار می برند كه نفعی عایدشان شود خسته ام زخم های روح من آنقدر عمیق است كه هیچ كس نمی تواند مرحمی برای آن باشد خدایا این دریچه ای از احساس را كه به روی من گشودی هرگز مبند بگذار كه با تمام وجود دوست داشته باشم« دیوانه وار» دیگر سعی خواهم كرد در مسیر زندگی فقط به خود و خواسته های خود توجه كنم چرا كه دیگر نمی خواهم تحلیل بروم و محبت بی شائبه من به حساب سبكسریهای من گذاشته شود شاید من روزی به این نوشته بخندم و شاید در معنای آن تأمل كنم در چنین قرنی كه صفا و یكرنگی و خلوص و صمیمت تو نشان حقارت توست نمی خواهم دیگه حقیر باشم و می خواهم همرنگ جماعت شوم چرا كه طاقت بار رسوایی رو ندارم خدایا پیكر دردمند من تحمل یك روح بزرگ رو نداره كه زمانه چنین می طلبد نمی دانم شاید نوشته های من سطحی و كم مایه باشه اما یك حسی منو وادار می كنه كه بنویسم شاید این نوشته ها بیانگر حال و هوای منه و فردا روزی باشد كه این نوشته ها خونده باشه و نمایی از شرایط كنونی باشه. خدایا منو ببخش كه نتونستم رسالتم رو انجام بدم آخه در این زمانی كه جسم خسته و تكیده من جور دیگه ای تعبیر می شه و معناهای دیگه ای می گیره من چگونه می تونستم بزرگ باشم و غم بزرگ رو تو درونم بریزم و در خودم فرو برم. چرا كه نگاههای پرسشگر دیگران و بار شماتت آن مرا خرد می كرد و من ضعیف بودم و كوچیك و طاقت خرد شدن رو نداشتم كه نمی خوام خودمو پشت رفتارهای مؤدبانه و كلمات و حرفهای قلبمه سلمبه قایم كنم كه دیگه نمی خواستم ظاهرم آراسته باشه و درونم پر از شك و دودلی و كینه و حسادت و خودخواهی. اگه نخوای مثل دیگران باشی و نخوای مثل دیگران فكر كنی و مثل دیگران رفتار كنی و مثل دیگران حرف بزنی باید چه كار كنی؟ اگه بخوای خودت تجربه كنی به دست بیاری چی؟ خدایا این جماعت از مولانا و بزرگیاش می گن و اونو ستایش می كنن اما هیچ كس به این شعر او اعتقاد نداره كه می گه: آزمودم عقل دور اندیش را زین پس دیوانه سازم خویش را خدایا من برای دیوونه بودن خودم بهای سنگینی رو باید بدم كه برای من ناتوان مقدور نیست(همچنین با توجه به جنسیتم ) شاید من زیادی دارم از خودم دفاع می كنم و تقصیرات و كوتاهیهای خود رو به گردن دیگران می اندازم. و قصور در رسالت خود را به حساب شماتتهای دیگران می زارم خب به هر حال به قول شاعر: گر مرید راه عشقی فكر بدنامی نكن. این سطور حاوی اندیشه ها، احساسات، افكار و عقاید من بود و امیدوارم اگر در آینده این سطور بروز شود قضاوت صحیح نیز انجام گیرد. «حرفهای جسته و گریخته در اوضاع نابسامان»
پس از آن غروب رفتن ... اولین طلوع من باش ... من رسیدم رو به آخر ... تو بیا شروع من باش ... شب و از غصه جدا کن ... چکه کن رو باور من ... خط بکش رو جای پای ... گریه های آخر من ... اسمتو ببخش به لبهام ... بی تو خالیه نفسهام ... خط بکش رو باور من... زیر سایهبون دستام ...خواب سبز رازقی باش ... عاشق همیشگی باش ... خسته ام از تلخی شب ... تو طلوع زندگی باش
درشبان غم تنهایی خویش
عـابد چشم سخنگوی تو ام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی تو ام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر میکردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه عمر سفر میکردم
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگیرتر است
وای باران ! باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران، باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رویای فراموشی هاست
خواب را دریابم
که درآن دولت خاموشی هاست
با تو در خواب ، مرا
لذت ناب هماغوشی هاست
از گریبان تو صبح صادق
میگشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه ، از آن پاکتری
تو بهاری؟
نه ، بهاران از توست
از تو میگیرد وام
هربهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان میکاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به شب جشن عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و دشت
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز برمیگردی
چه تمنای محال
خنده ام میگیرد
آرزو میکردم
دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را
من گمان میکردم
دوستی همچون فصلی سرسبز
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه میدانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه میدانستم
سبزه میپژمرد از بی آبی
سبزه یخ میزند از سردی دی
من چه میدانستم
دل هرکس دل نیست
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیت ها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی، چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من میسوزد
که قناری ها را پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
آه کبوترها را...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه، میبینم، میبینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟
هیچ
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی ، روی تو را
کاشکی میدیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که_ مهم نیست زیاد_
و تکان دادن سر را که عجب ، عاقبت مرد ، افسوس!
کاشکی میدیدم
من به خود میگویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا میزنم، آی
باز کن پنجره را
پنجره را میبندی
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست
چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم
من اگر ما نشوم خویشتنم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمیخیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور؟
من چه میگویم آه
با تو اکنون چه فراموشی ها
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر بر خیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
