آسمان منتظر و ... دل من بس تنگ است...دل من درگير زميني هاي پر از آهنگ است

گاهی حرفی نداری برای گفتن.. گاهی دست هایت خالیست ،هم برا ی نوشتن و هم برای پدید آوردن چند شکل روی کاغذ. حرفهایت در هم و بر هم می شوند. شکل هایت نا مفهوم ! حتی خودت درک نمی کني. بعضي ها معتقد هستند خيلي ساده ست كه بخواي حرفاتو براي خودت بگي ولي فكر كنم يكي از كارهاي مشكل همين باشه چون بايد براي كسي توضيح بدي كه خودش مرتكب همه ي اون كارها شده حالا براش سخته بازخواست بشه .
دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوسِت دارم اما معني شو نمي دونن از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره
----------------
وقتي از همه چيز و همه كس خسته مي شي دلت نمي خواد حتي با خودت حرف بزني . اين بار هم نمي خوام حرف بزنم خود سكوت هزارتا حرف داره كه رساتر از فريادِ .
امروز اصلاً نيومدم كه تكرار كنم سكوتم رو ، امروز اومدم تا فراموش كنم فرياد سكوتم رو
درها به طنين هاي تو وا كردم
هر تكه نگاهم را جايي افكندم ، پركردم هستي زنگاه
بر لب مرداب ، پاره ي لبخند تو بر روي لجن ديدم ، رفتم
در بن خاري ، ياد تو پنهان بود ، پاشيدم به
بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن ، و به خود
و شياريدم شب يكدست نيايش ، افشاندم دانه ي راز .
و شكستم آويز فريب .
و دويدم تا هيچ . و دويدم تا چهره ي مرگ ، تا هسته هوش .
و فتادم بر صخره ي درد . از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم ،
وزشي مي رفت از دامنه اي ، گامي همراه او رفتم .
ته تاريكي ، تكه ي خورشيدي ديدم ، خوردم ، و ز خود رفتم .
" تقديم به سكوت من
----------------------------
حرفها انقدر در دلم سنگینی می کنند که قلم به روی کاغذ تكون نمي خوره…انگار این قلم بیشتر از این آدم ها حالم را می فهمد…البته این ها حرف تازه ای نیست…می دانم …
این روزها از ان روزهایی است که خوب می فهمم منظور آن بهترین دوستم که می گفت "تشنه ام…تشنه…و تشنگی ام را سیرابی نیست" چیست یا حرف اخوان ثالث که می گفت"هوا بس نا جوانمردانه سرد است" چقدر می تواند دردناک باشد…از ان روزهایی که با تمام درد و رنجش نا گزیر است و از ان گریزی نیست و باید ان را خورد و در خود حل کرد …
از آن حال و هواهایی که دل را در خود گم می کند ودرپی خود به جایی، به دنبال چیزی می برد که نه خود ..نه دل..نه عقل می دانند چیست و من می مانم و یک دنیا سرگردانی با همان دغدغه ی همیشگی "کجاست قرار بی قراری هایم؟
در زمستان وقتی برف می بارد دانش این که تن پرنده ها گرم است؟؟؟

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
« و ديگر جوان نمي شوم »
« نه به وعده ي عشق »
« نه به وعده چشمان تو »
« و نه به وعده ي بهاري كه آمده است »
« چه نامرادي تلخي »
زمان در گذر است ، روزها از پي هم ممتد و رديف وار مي گذرند و من هر روز تنهائيم را رنگ مي كنم ، روزي سبز ، روزي زرد و ديگر روزها ، رنگهاي ديگر ، ولي هيچيك تسكين دل بيچاره ام نيست .
در ميان گنگي لحظاتم ، حس مي كنم كه نياز به يك هم صحبت دارم ، كسي كه با صحبتهايش برايم آرامشي به ارمغان بياورد ، ولي كجا ميتوان او را يافت ؟
آيا فكر مي كني كه روزگار آنقدر جوانمرد است كه با من سازش داشته باشد ؟
گاهي براي فرار از اين سكوت خوف انگيز به بازي بادبادكها مي روم و گاهي به سكوت گياه چنگ مي اندازم ، زماني قاصدك را به آسمان آبي سوق مي دهم و زماني ديگر به تاراج غنچه هاي بيگناه يك گياه درحال شكوفا شدن مي روم و چه احمقانه است بازي سرنوشت با ما !!
راستي چرااينگونه بايدزيست ؟يعني ديگر گونه اي نيست؟آيا دستهايم خود سازنده ي اين گونه بودن است چه نامرادانه ؟
كاش مي توانستم با لمس شاپركها يا روياي پائيز جنگل يا غروب درياي شمال به خود اميدواريهايي بدهم اما افسوس كه رويا هم در من مرده است من مانده ام و شش برگ كاغذ و هزار سخن ناگفته .
لعنت به من ، لعنت به هزار ديگر هم چون ما كه دل خوش نموده اند به روياي آينده در حاليكه در نيمه راه رويا هم تركمان مي گويد .!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پنجه هاي ناتوانم به دنبال يك عشق آتشين روانه شدند
و آنچه در سراب زندگيم به آن رسيدم
دستهاي قطع شده ي خودم بود :
كه اي ابري باران چرا به دنبال آنچه واقعيت ندارد سرگرداني ؟
راستي چرا ؟؟؟!!!!!!!!!
سقراط را بيشتر از طريق ارسطو به خصوص شاگردش افلاطون میشناسيم. زيرا او در طول زندگی اش چيزى ننوشت و بيشتر اطلاعات ما از او از طریق شاگردانش بدست آمده است. كه همين امر و مرگ دلخراشش باعث شده است كه دركتب زيادى وى با مسيح مقايسه گردد.
او نخستين فيلسوف مهمى بود كه در آتن بدنيا آمد كه بيشتر عمر خود را صرف گفتگو و مباحثه در كوچه و بازارهاى آتن می كرد. او جوانانى را از اقشار مختلف و باعقايد گوناگون دور خود جمع می كردو به گفتگو با آنها می پرداخت . كه بعدها بسيارى از اين جوانان نماينده هاى فكرى فلسفه هاى گوناگون در يونان باستان شدند. همين امر باعث شد كه مكاتب زيادى سقراط را از خود بدانند. او به غير از مباحثه و تفكر كار ديگرى نمی كرد و شغل خاصى نداشت و نسبت به فردايش بی اعتنا شده بود. در خانه هم دل خوشى نداشت و به فكر همسر و فرزند نبود و همواره به خاطر اين خصوصياتش با زنش مشكل داشت. البته می توان گفت كه در نهايت زنش به اوعلاقه داشت زيرا بعد از اعدام سقراط نمی توانست به خود تسلى خاطر بدهد.
شايد بتوان گفت بارزترين موضوعى كه هنگام مطالعه سقراط به آن برمی خوريم هنر گفت و شنود سقراط باشد. او خود در اين باره می گويد: من نيز مانند مادرم هنر مامايى دارم. مامايى من مامايى حقيقت و دانش است او دايما تاكيد می كرد كه خود چيزى نمی داند بلكه مانند مامايان عمل می كند يعنى با گفتگويى هدفمند نقاط ضعف و قوت افكار عقايد افراد را به آنها نشان می دهد و از اين طريق به زاده شدن حقيقت و دانش در آنها كمك می كند.
سقراط هنگام بحث با افراد مختلف به شرايط افراد و موقعيت اجتماعى آنان توجه اى نمی كرد. گاهى نيز پرسشهاى او از افراد متشخصى كه با او بحث می كردند موجب مى شد كه تزلزل پايه هاى فكرى و تضاد در عقايد آن شخص روشن گردد. كه اين موضوع موجب مسخره شدن اينگونه افراد در ملا عام و نتيجتا خشمگين شدن آنها می شد. روش سقراط بدين گونه بود كه ابتدا در بحث اظهار تجاهل می كرد و سپس براى رفع جهل خود از شخص مقابل سوالاتى می پرسيد سپس شخص را با پرسيدن سوالاتى به نقطه اى خاص هدايت می كرد و تناقض در افكار و عقايد شخص مقابل را برايش روشن می ساخت. در اين پروسه تعريف كردن موضوعات براى سقراط از اهمييت خاصى برخوردار بود. چون به اعتقاد او ابتدا بايد دانست كه منظور از مفاهيمى مانند عدالت , فضيلت ,شجاعت و پرهيزگارى چيست , سپس می توان در مورد اين مفاهيم صحبت كرد.
او براى رسيدن به تعريفى صحيح از يك مفهوم از شيوه اى استقرايى استفاده می كرد بدين معنا كه ابتدا مثالها و شواهدى را در باره موضوع مورد نظرش پيدا می كرد و از اين جزييات بدست آمده براى رسيدن به كليات مطلب استفاده می كرد. او پس از فهميدن قاعده كلى آن را براى موارد خاص تطبيق و تعميم می داد . مثلا او هنگام گفتگو نظر طرف مقابلش را در باره عدالت جويا می شد. مخاطب هم براى رسيدن به تعريف مثالهايى را ارايه می كرد سپس سقراط با نشان دادن روابط و مشتركات مثالها شخص را به تعريفى از مفهوم مورد نظر( مثلا عدالت) می رساند. بعد از اين مرحله سقراط موارد مخالف و متضاد با تعريف را يادآورى می كرد بدين ترتيب فرد مورد نظر دايما مجبور می شد كه تعريف خود را تغيير دهد تا به تعريف صحيحى برسد در اين ديالوگها شخص به اشتباهات و ناتوانيهاى خود پى می برد.
علی رغم اينكه روش فلسفى سقراط براى ما مشخص و معلوم است ولى افكار و عقايد او در مورد بسيارى از مسايل مهم فلسفى براى ما روشن نيست. زيرا هيچگاه در مورد مسئله اظهار اطمينانى قطعى نمی كرد و افكار خود را نمی نوشت. همين موضوع باعث شده است كه تمام دانسته هاى ما در باره سقراط از مطالبى است كه شاگردانش مانند افلاطون در باره او ذكر كرده اند. در بسيارى از متون افلاطون نمی توان تشخيص داد كه مطلب افكار سقراط است يا عقايد افلاطون است كه آنها را از زبان سقراط بيان كرده است.
همانطور كه قبلا ديديم فيلسوفان پيش سقراطى توجه خود را به طبيعت و نيروهاى طبيعى معطوف كرده بودند كه به نوعى می توان گفت برنامه كارى آنان گذر از دنياى اسطوره به عقل بود. ولى برخلاف آنها بيشتر توجه سقراط به مسئله انسان و جايگاه انسان در جامعه بود. سيسرون فيلسوف رومى چند صد سال بعد از مرگ او در اين باره می گويد: سقراط فلسفه را از آسمان به زمين آورد فلسفه را به خانه ها وشهرها برد و فلسفه را واداشت به زندگى و به اخلاقيات و خير و شر بپردازد. سقراط بر خلاف سوفسطاييان كه به درك درست و مطلقى از حقيقت اعتقاد نداشتند قصد داشت كه فلسفه خود را بر پايه اى محكم بنا كند . به گمان او اين پايه عقل انسان بود. او ادعا می كرد كه ندايى الهى در وجودش قرار دارد كه او را هدايت می كند و همين ندا و وجدان است كه به او می گويد چه چيز نادرست و چه درست است.
جامعه آن زمان يونان كه سقراط در آن زندگى می كرد جامعه اى بود كه سوفسطاييان تاثير اساطير و اديان را در زندگى مردم به شدت كم كرده بودند. از اين رو سقراط در زمينه اخلاق سعى داشت تعريف كامل و جهانشمولى ارايه دهد تا جايگزينى مناسب براى اساطير و اديان باشد . او بر خلاف سوفسطاييان معتقد بود كه تشخيص درست و نادرست بر عهده عقل آدمى است نه بر عهده جامعه و سير تحولات آن. او براى نيكوكارى و درستكارى مبنايى عقلى جستجو می كرد ومعتقد بود كه هركس درست و غلط را از لحاظ عقلى تشخيص دهد به كار نادرست دست نمی زند و تمام شرهايى كه از افراد مختلف می بينيم در اثر نادانى آنهاست.
در روزگارى كه سقراط در آن زندگى می كرد دموكراسى آتن رو به ابتذال نهاده بود بدين ترتيب كه در بسيارى از نهادهاى مهم كشور اعضاى آنها به ترتيب حروف الفبا انتخاب می شد به طوريكه گاهى در ميان آنها كشاورز و بازارى ساده ديده می شد و يا سران لشگر به سرعت عوض می شدند.
سقراط عقيده داشت همانگونه كه كفاش و نجار به مهارت در رشته و فن خود نياز دارند حاكم نيز بايد تخصص لازم را براى حكومت داشته باشد به عبارت ديگر داراى فضيلت سياسى براى حكومت باشد. سقراط مدام دموكراسى يونان را به مسخره می گرفت و دائما دم از صلاحيت و شايستگى براى حكومت می زد . كه البته در آن زمان بزرگترين مدعى اين صلاحيت اشراف و ثرومتمندان بودند كه اعتقاد داشتند اين شايستگى براى حكومت از نژاد و تبارشان حاصل می شود ولى سقراط معتقد بود كه اين شايستگى و فضيلت با آموزش و تربيت پديد می آيد و ناشى از روح انسانى است. البته بايد توجه داشت كه در آن زمان اين آموزشها و نوع تربيت بيشتر مخصوص طبقه اشراف بود نه همگان مردم.
در شرايطى كه جنگ و خطر توطئه و قيام اقليت ثروتمند جامعه دمكرات يونان را تهديد می كرد سقراط جوانان متمايل به آريستوكراسى را به دور خود جمع می كرد و در باره فضيلت سياسى با آنها صحبت می كرد. همين امر باعث شد كه حكومت تصميم به اعدام سقراط بگيرد. در دادگاهى كه براى محاكمه سقراط تشكيل شد سقراط به دفاع از خود برخواست كه متن دفاعيه او در Apology افلاطون موجود است. سقراط اين امكان را داشت كه با طلب عفو از دادگاه خود را از مرگ نجات دهد ولى او نپذيرفت كه از عوامى كه مدام مورد مسخره او بود طلب بخشش كند. نقل می شود كه دوستان او امكان فرار وى را از زندان فراهم ساخته بودند ولى او از فرار نيز امتناع ورزيد و در نهايت جام شوكران را سركشيد.