
آن وقت که چشمم کسی را نمیدید
و گوشم ناله ای و فریادی را نمی شنید
آن وقت که دوست داشتن را دوست نمی داشتم
سایه ای، شبحی مرا فریاد میزد و مرا میخواند
و من بی توجه
بهوش که آمدم و چشم گشودم که ببینم این شبح بیقرار
کیست و گوش باز کردم تا بشنوم که این ناله و
فریاد چیست که مدتهاست پیاپی و آتشین مرا میخواند
دیدم که نه دیگر شبحی است و نه صدایی . . . دریاست و
خاموشی دریا و غم. . . و . . . غم . . . !
و بعد دیدم که چه شد و چگونه تنها ماندم و هم او را از
دست دادم وهم خود آواره میان دوزخ و برزخ
شگفتا! وقتی بود نمیدیدم، وقتی میخواند نمیشنیدم . .
.وقتی دیدم که نبود . . . وقتی شنیدم که نخواند. . . !
و اکنون او رفته است و من اینجا تنها به این امید دم میزنم
که با هر نفسی گامی به او نزدیکتر شوم
. . . و این زندگی من است
