تبليغاتX
هــــــــــوای تـــــــــازه -

در زمستان وقتی برف می بارد   دانش این که تن پرنده ها گرم است؟؟؟

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

« و ديگر جوان نمي شوم »

« نه به وعده ي عشق »

« نه به وعده چشمان تو »

« و نه به وعده ي بهاري كه آمده است »

« چه نامرادي تلخي »

 

زمان در گذر است ، روزها از پي هم ممتد و رديف وار مي گذرند و من هر روز تنهائيم را رنگ مي كنم ، روزي سبز ، روزي زرد و ديگر روزها ، رنگهاي ديگر ، ولي هيچيك تسكين دل بيچاره ام نيست .

در ميان گنگي لحظاتم ، حس مي كنم كه نياز به يك هم صحبت دارم ، كسي كه با صحبتهايش برايم آرامشي به ارمغان بياورد ، ولي كجا ميتوان او را يافت ؟

آيا فكر مي كني كه روزگار آنقدر جوانمرد است كه با من سازش داشته باشد ؟

گاهي براي فرار از اين سكوت خوف انگيز به بازي بادبادكها مي روم و گاهي به سكوت گياه چنگ مي اندازم ، زماني قاصدك را به آسمان آبي سوق مي دهم و زماني ديگر به تاراج غنچه هاي بيگناه يك گياه درحال شكوفا شدن مي روم و چه احمقانه است بازي سرنوشت با ما !!

راستي چرااينگونه بايدزيست ؟يعني ديگر گونه اي نيست؟آيا دستهايم خود سازنده ي اين گونه بودن است چه نامرادانه ؟

 

كاش مي توانستم با لمس شاپركها يا روياي پائيز جنگل يا غروب درياي شمال به خود اميدواريهايي بدهم اما افسوس كه رويا هم در من مرده است من مانده ام و شش برگ كاغذ و هزار سخن ناگفته .

لعنت به من ، لعنت به هزار ديگر هم چون ما كه دل خوش نموده اند به روياي آينده در حاليكه در نيمه راه رويا هم تركمان مي گويد .!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پنجه هاي ناتوانم به دنبال يك عشق آتشين روانه شدند

و آنچه در سراب زندگيم به آن رسيدم

دستهاي قطع شده ي خودم بود :

كه اي ابري باران چرا به دنبال آنچه واقعيت ندارد سرگرداني ؟

راستي چرا ؟؟؟!!!!!!!!!

 

 

 

نوشته شده توسط ناصح در ساعت 15:44 | لینک  |